نگاهم کن
دستاش روی چانه اش بود چشمانش خیره شده بود به کف خاکی زمین گویی داشت با زمین حرف می زد بغض
کرده بود غرورش داشت از پا درمی اومد دیگر تحمل نداشت آخ که نشد قطره کوچکی از گوشه چپ چشمش
به پایین سرازیر شد به تن سرد خاک افتاد، آفرین به این معرفت ، خاک قطره کوچک بارانی اش را در خود
پنهان کرد، صبر تمام ، لبانش با لرزش زیادی باز شد صدایی آمد آری صدای هق هق بلندی از ته قلب
تنهایی برخاست زمین لرزید ، خورشید غروب کرد برای همدردی ، برای اثبات تسکین درد قلب تنها
، مرحبا به غم که از او وفادار تر ندیده ام با وفای
تقلب
برگه آمد سر کلاس وپایه تخته سیاه چنین نوشته شده بود نگاه کردن ممنوع چشمها همه خیره
به نوشته بود کسی به برگه های سفید توجهی نمی کرد آخه میشد مگه نگاه نکرد ، برگشتم
تا ببینم نگاهش را ناگاه صفحه سیاهی چشمم را پوشاند آری دست مراقب برای این نگاه بود
باورم نمی شد ندیدمش دستانم لرزید برگه ام را خط خطی کردم بغضم به هق هق افتاد که نفسم
را گرفت آقا اجازه انگشت تهدید رو به نگاهم ، اجازه بی اجازه یک لحظه دستانم از لرزش افتاد
داشت می نوشت روی برگه ام نوشته شد با تقلب ، دوستت دارم حس آرامی مرا گرفت که ناگهان
صدای پاره شدن برگه ای آمد .
آری پشت سرم عکس قلب ، روی کاغذم پاره شد .
په پووله ...
فرمان شر وع
سلام بر ایستای بلند تازه گی یاسمن های تن سفید پوش کوه نسل آریایی
بر آغاز شروع یک تولد از زمان هستی بر آغازین دیدار ندیدن انتظار
من از آفتاب بر زمین سلام می دهم بر تن سرد این خاکستر
مهربان دلسوز دیرین از نسل سوزان این هفت سین من و ما
بخوان ای سرور سریال بهاری که پروانه شمع را صدا می زند
که رویا ی چرخش سوختن بر برهنه فریاد سرخ حقیقت شود
تجلی حس بر روی دستان آسمان بر پرستوی پردیس ستارگان این کهکشان
ناهید ، اورانوس ، مشتری صدای من را به وسعت یک دریا از زمین
هدیه سلامی برای چشمک ستاره دنبال دار می فرستم
عروس دریا ، ستاره دریا، ای شب تاب نورانی دریا دست سلامم
پر از آرزو نه چندا ن بزرگ ولی ساده بر تو روانه شد
من از سادگی یک دل و چشمی پر از انتظار و زبانی پر از سکوت می خوانم تو را
بهار رنگی رویایی منم ...
پـــــــــــــــــه پـــــــــــــــــــو لــــــــــــــــــه
په پووله ...![]()
سلام بر غزه
نمی دانم با چه رویی می توان سلام کرد با چه نگاهی این ظلم را بدون
آه همراهی کردپلک چشمانم از شرم خجالت بر نمی آید سرم از
سنگینی سکوت و ایستادن بلند نمی شودسنگی از دور با سرعتی کم
از اراده آخرین قدرت پرتاب یک کودک دارد می آید چشمان همه به
سوی سنگ کوچک است خنده سربازان از پرتاب ولی داردمی آید با
سرعتی کم ولی پر از خشم و مقاومت ، پر از حرف در برابر سکوت ما
دربرابرمن وشما ولی باز می آید چشمانش رو به آسمان شد گویی
ابابیل را می خواهد صدایش در این شلوغی به گوش می رسد دارد
فریاد میزند
ابابیل پس کجایید
از آن سو تیر ظلمی تن کوچکش را می لرزاند آری ابابیل نرسید
سال نو با خون آمد؟ په پووله ![]()
![]()
سلام بر سیاهی رویای آشکار ابر بارانی
سلام بر زمین سیاه خاکی دلگیر
سلام بر نفسهای به جاه مانده زیر خاک خاکستری این زمین ، که با آرزوی خواسته های کم ، سر
در خاک این زمین سیاه کشیده اند . مرانمی بینید ! مرا احساس نمی کنید بر سر این راه ، این مزار
بر دست نوشته روی سنگ مرمری روی سینه پر از درد و رنجت بوسه می زنم مرا نمی بینی
. مرا ببین با دستهای خالی با احساسی از نگاه انتظار بر سر خانه ات آمده ام
دیروز و امروزم را خاطرات سکوت پر از حرفم پر کرده است ای نازترین نازنین ای رُز سفید شهر
. سیاه خاموش ............ سلام
.چشمانم را بستم که حلقه سفید مهربانیت را در دلم با سلامی پر از تنهایی تقدیمت کنم
دنیای رویام ............... سلام .
! پس چرا نمیاد جوابی
باد بادک دختر بچه نابینا در آسمان چشم امید دارد سکوت این آبی آسمان را همهمه ای از جدایی
ابر و بارن شکسته است دیگر ابر نمی گرید دیگر اشک بر تن خسته زمین نمی ریزد دلهره زمین از
خشکیدن بدون ابر و باران شکست حتی از دست خورشیدم کاری ساخته نیست نگاه منتظر من به
آسمان است که جوابی بگیرد برای این همه دلتنگی اری این منم ، صدای دلتنگی از کف زمین برای
ابر و باران مدتهاست دارم انتظار می کشم پوسیدم از این همه آه کشیدن ببار که دستانم رو به تو
دراز است .
ای کاش طلوع را غروب نمی نوشت
شعر تنهایی خونه
شعر تنهایی خونه دیگه خوندن نداره
وقتی هم خونه نداری خونه موندن نداره
گرد تنهایی گرفته دیگه این خونه غمگین
روزا هم رنگ چشاته مثل شب ساکتو و سنگین
بی تو این خونه خالی رنگی از شادی نداره
دست تنهام توی گلدون گل تنهایی می کاره
قصه یه دربه دریمو نمی دونی تو میدونم
تو هوایی که تو نیستی به هوای کی بمونم
قصه یه تلخ غروبا خوند م از غربت چشمات
می دونستم دل تنگم پرپر میشه توی دستات
می دونستم دل تنگم گور صد خاطره میشه
رو تنم خالی می مونه جایه اون دستا همیشه
تو زلال تن آبی من تن تشنه سرابم
فکر هم خونگی باتو نمیاد حتی به خوابم
په پوله ... ![]()
در این شب تنهای در این تاریکی بی ستاره ، آدم وقتی بادلش تنها می مونه سراغی از برگشت
نگاهش نمی گیرند و از سکوت لبانش نسیم رازهای دردی آرام آرام گوش را نوازش می کند،
که شاید آرزو دارد روزی در کنار نگاه منتظرش از خلوت سکوت با پروانه هم آغوش شود
من برای منتظر ماندن رازها دارم گوش هم نوای ندارم ... ساکتم پس
په پوله ...
می نویسم خاطراتت را از روی درد .................... تابدانی دوریت با من چه ها کرد
روی تابم کنار تو نشسته ام کنارمی و من کنارت می خندی و من فقط نگات می کنم
داشتی از دوست داشتن من می گفتی و از هم آغوشی باد و ابر ُ ، باران نبود که غصه
شونو دربیاره با تبسمی بر لب ولی التهابی از دوری فردا تو دلم بغض کردم ولی اما
می خندیدم آخه تو کنارم بودی ... وایسادم خشکم زد تاب تو خالی بود برگشم به
پشت سرم باز نبودی من دوباره در رویاها بودم باز هم سرم را پایین انداختم .

پری تنها جات روی تاب خالیه په پوله... ![]()
دلی به رحم آید نگاه آدمی تنها را در این زردی زرد پاییز با غروب دلگیر پیوند ندهد
من پاییزم را می خوام با رنگ سبز بکشم که شاید پاییز هم از تنهایی زرد بودنش دلگیر نباشد
من همراه پاییزم آخه اونم دلش پوسید از این همه تنهایی دل زردش سبزی بهار رو آرزو داره
کسی همراه من نیست ...
په پوله ...
